دهلران پی سی
سایت جامع علمی ,آموزشی,فرهنگی و تفریحی

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟

ولی بسیار مشتاقم،

که از خاک گلویم سوتکی سازد.

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی،

دَم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد،

و خوابِ خفتگان خفته را آشفته تر سازد.

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.


 

در کشور یاد یاس هایش:

بس راه به بی نهایت دور

صحراها کشیده تا به آفاق

دریاها گسترده تا دل نور

در کشور:

افراشته آسمان آبی،

لبخند مَهی که  نیست پیدا،

کرده در و دشت ماهتابی،

در کشور:

دریاهاست بی کرانه،

برکرده سپید بادبان ها،

زورق ها زی جاودان روانه

در کشور:

مرغان خیال در چمیدن،

در مزرعِ سبز آرزوها،

سرگرم ترانه، دانه چیدن

در کشور:

مهتاب به نور در فشاندن

در خلوت کوچه باغ هایش

هر خاطره در ترانه خواندن

در کشور:

صدها افسانه گشته خاموش،

صدها افسون ز بند رَسته،

صدها جادو گشوده آغوش،

در کشور:

مهتاب همیشه میهمان است

و آن ساحل برکه ی کبودش

میعادگه فرشتگان است

در کشور:

صحرای جنون و دشت خون است

تازَنده بر آن ز خشم، طوفان

سرمست ز باده ی جنون است

در کشور:

باغی است شگفته پُر گلِ ناز،

مرغی است در آن نهان و از شوق،

سر کرده به بامِ ابر آواز

در کشور:

برجی روییده از دل آب

شسته ی اشک و سرشته ی عشق،

بر دامن ماه رفته در خواب،

در کشور:

پوشیده زمین زمخمل ناز،

جوشیده هزار گلبُن راز،

در کشور:

هر لحظه رسد سلامم از دوست،

بودا آموزدم سخن ها،

جبریل آرد پیامم از دوست،

در کشور:

قصر پریان ز دور پیداست،

رنگین ز امید و روشن از عشق،

با ماه نشسته گرم نجواست،

در کشور:

محرابی غمگین گشوده آغوش،

شمعش خاموش و راهبش گم،

با شب، تنها،نشسته خاموش،

در کشور:

سلطان را دیوان کشیده در بند،

مردم آواره، شهر خاموش،

لشکرها مانده بی خداوند.

در نیمه شبی ستاره باران،

از قلعه ی دیوها گریزد،

بنشیند بر خِنگ بادپایشف

با لشگر دیوها ستیزد.

در نورِ امید بخش مهتاب،

کوه و در و دشت درنوردد،

چون ابر ز شوق ره بگرید

چون برق به تیره شب بخندد،

چون باد، وَزنده تا به کویش،

چون آه، پرنده در هوایش،

آهنگ سفر کند ز غربت،

 زی کشورک امیدهایش




تاریخ: پنج‌شنبه 05 اردیبهشت 1392
ارسال توسط

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران